![]() |
![]() |
|
| از هر کجا تا هر کسی |
|
یه جا از ترسِ آبادی
زمین هر لحظه می لرزه یه جا جنگه برای صلح مثِ باریکه ی غزه یه جا مرگ از شکم سیری یه جا قحطی فراوونه خدا مبهوتم از کارِ تو و دنیای واروونه |
|
+ نوشته شده در
87/10/11ساعت 22:56 توسط میلاد م |
|
|
آه..
آنقدر درگیر تو بودم که من را فراموش کردم.. ببخش ای من |
|
+ نوشته شده در
87/09/18ساعت 1:29 توسط میلاد م |
|
|
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول
باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان. |
|
+ نوشته شده در
87/09/10ساعت 20:52 توسط میلاد م |
|
|
بی بی جون جونت سلامت بی بی اینجا جای ما نیست توی این شهر درندشت غمامون یکی دو تا نیست آره بی بی،راست می گفتی همه اینجا خشک وسردن حتی آدم نمی فهمه اینا زندن یا که مردن؟ ده ما هرچی نباشه لا اقل همه یه رنگن نه مث اینجا که قلبا همه از آهن و سنگن میدونم دلت گرفته از دغل بازیه مردم حیف آبادیه ما نیست؟ نم بارون، بوی گندم بی بی جون راستی قدیما یادته شبای یلدا خونه ی مشتی سلیمون جمع بودیم تا صبح فردا بذز گندما رو با عشق تو دل زمین می کاشتیم نه یه ذره نگرانی، نه غم دنیا رو داشتیم زند گی سختی اگر داشت عوضش دلا چه شاد بود راضی ازهرچی که داشتیم واسه ما کمم زیاد بود نفس آدم می گیره بس که اینجا پر دوده بی بی جون غمت نباشه بر میگردیم به همون ده |
|
+ نوشته شده در
87/08/24ساعت 14:13 توسط میلاد م |
|
|
سالهاست که روزها را بی حضور تو به شب می رسانم؛
تو را زیبا می بینم،زیبا می بویم و زیبا می خوانم... شک دارم که تو روزی زاده شوی؛ شکوه ای نیست چرا که این با تو بودن از جنس خیال بهتر است از هر حقیقتی بی تو بودن. |
|
+ نوشته شده در
87/08/19ساعت 14:48 توسط میلاد م |
|
|
من دگر هیچ نمی خواهم از او...
او که هیچ گوشه ی چشمی به نگاه من درمانده نکرد، او که فریاد دل خسته ی من را نشنید... او که خورجین مرا ، پُرِ از تحفه ی تنهایی و این خلوت ماتم زده کرد... من دگر هیچ نمی خواهم از او... همه هستم شده نیست، من گمم در پس این پرده ی پوچی که به رویم بکشید.. و چرا پای مرا در غل و زنجیر زمان سفت ببست؟ همه عمر خواسته هایم شده نا خواسته اش، خود او گفت بگو! گرچه امروز دگر هیچ نمی خواهم از او
|
|
+ نوشته شده در
87/07/01ساعت 2:56 توسط میلاد م |
|
|
پرسه ای آغاز شد...
پرسه ای در دل شب پرسه ای تا خود صبح شکوه ها بر سر لب خسته از همهمه ها از همه کس بیزاری خفته در حنجره ها نفس بیداری پرسه ای آغاز شد... کوچه باغی متروک ردپایی از هیچ نبض ساعت ناکوک می گریزم از من سایه هم با من نیست ته راه کوتاهو بغض من طولانیست |
|
+ نوشته شده در
87/06/23ساعت 1:7 توسط میلاد م |
|
|
اتفاق دیدن تو تنها لحظه ای کوچک در میان انبوه لحظات زندگیم بود
که حسرتی بزرگ را تا آخر عمر دردلم قرار داد تا آنجا که هر شب با خودم میگویم: ای کاش در آن روز،در آن کوچه ،در آن ساعت،در آن لحظه،تو را هیچ ندیده بودم.
|
|
+ نوشته شده در
87/05/25ساعت 13:4 توسط میلاد م |
|
|
نفس باد گرفت؛ بس كه دنبال تو گشت... سوي چَشمم همه رفت؛ پنجره، چَشم به راه تو نشست.. ديده خشكيده ز غمباري اشك؛ دل ابر تاب نداشت، بغض شب باز شكست... صحبت از ناله و دلتنگي من نيست دگر تو چناني كه زمين، تو چناني كه زمان؛ تو چنانی که یه عالم، شده سرگشته تو... پي پيداي تو اَند؛ همه فانوس به دست...
|
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 16:1 توسط میلاد م |
|
|
تلخ و كوتاه،چه بد! و چه خوب ميپنداريم... طعمِ تلخِ قهوه فنجانی تُرك را،شيرين؛ یا که كوتاهيه پُك زدن بر نخی سيگار را،بلند... آری... در پس سايه ی اوهام و هوس، اينچنين بد،خوب است...
|
|
+ نوشته شده در
87/04/09ساعت 0:54 توسط میلاد م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 |
| پیوندها |
|
بايكوت احمد شاملو بابك بيات ايرج جنتی عطائي انجمن شاعران ايران موزه هنرهای معاصر تهران عكاسی آيدين آغداشلو پسر كاتوليك شكند گمانيك ويچار عشوه عشق صابر ابر علیرضا معتمدی دوستت دارم |
|
RSS
|