تبليغاتX
قرنطینه
از هر کجا تا هر کسی
همیشه به دنبال این بود که نوشته هایی تاثیرگذار از درد دیگران بنویسه

اما خودش هیچ دردی نداشت ؛پس سعی کرد تا ابتدا اونو کامل درکش

بکنه...اما انقدر درگیر درد شد که دیگه مجالی برای نوشتن پیدا نکرد و

خودش سوژه ای برای دیگران شد.

+ نوشته شده در  87/11/26ساعت 1:16  توسط میلاد م | 
از وقتی مریض شدم(سرما خوردگی)یه جورایی هم من با دیگران و هم اونا با من مهربون

شدن! اصلا انگار همه چیز یه جور دیگه شده ...وقتی جلوی آینه میرم و چشای قرمزو خمارمو

 نگاه میکنم دلم واسه ی خودم میسوزه...برای اینکه ویروسمو به دیگران منتقل نکنم یه

ماسک خریدمو روی صورتم میزنم واااااااااای فقط کافیه منو ببینی و زار زار برام گریه کنی و

با خودت بگی چقدر این پسر معصوم و روحانی شده...یه وقتایی فکر میکنم نکنه قراره امروز

 فردا بمیرم؟ به هر حال بد نیست کمی از این ویروسو به دیگران منتقل کنم تا یه کم حال و

هوای همه عوض بشه،پس با اجازه هااااااااااااااااااااااااااااااااا...

+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 1:28  توسط میلاد م | 
 باید اعتراف کنم که اگر حضور گرم تو نبود،

 بی گمان در خلوتم،

 از سوز این شبهای سرد یخ می زدم...

 دوست دارم عاشقانه تو را در آغوش بگیرم؛

 تا تو هستی،

 من حتی لحظه ای هم پرنده ی خیالم را،

 به سوی شومینه و شوفاژ نمی پرانم...

 تورا دوست می دارمت ای بخاری...

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 16:24  توسط میلاد م | 
 یه جا از ترسِ آبادی

 زمین هر لحظه می لرزه

 یه جا جنگه برای صلح

 مثِ باریکه ی غزه

 یه جا مرگ از شکم سیری

 یه جا قحطی فراوونه

 خدا مبهوتم از کارِ

 تو و دنیای واروونه

+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 22:56  توسط میلاد م | 
آه..

آنقدر درگیر تو بودم که من را فراموش کردم..

ببخش ای من

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 1:29  توسط میلاد م | 
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول

 باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی

 جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی

ایمان.

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 20:52  توسط میلاد م | 
قدرت و سرعت سرایت عشق به دیگران از هر ویروسی بیشتره به طوریکه یک لحظه در

آغوش گرفتن هم می تونه باعث انتقال عشق باشه کاریکه حتی ویروس ایدزم نمیتونه انجامش

بده....

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 23:48  توسط میلاد م | 

 بی بی جون جونت سلامت

 بی بی اینجا جای ما نیست

 توی این شهر درندشت

 غمامون یکی دو تا نیست

 آره بی بی،راست می گفتی

 همه اینجا خشک وسردن

 حتی آدم نمی فهمه

 اینا زندن یا که مردن؟

 ده ما هرچی نباشه

 لا اقل همه یه رنگن

 نه مث اینجا که قلبا

 همه از آهن و سنگن

 میدونم دلت گرفته

 از دغل بازیه مردم

 حیف آبادیه ما نیست؟

 نم بارون، بوی گندم

 بی بی جون راستی قدیما

 یادته شبای یلدا

 خونه ی مشتی سلیمون

 جمع بودیم تا صبح فردا

 بذز گندما رو با عشق

 تو دل زمین می کاشتیم

  نه یه ذره نگرانی،

 نه غم دنیا رو داشتیم

 زند گی سختی اگر داشت

 عوضش دلا چه شاد بود

 راضی ازهرچی که داشتیم

 واسه ما کمم زیاد بود

 نفس آدم می گیره

 بس که اینجا پر دوده

 بی بی جون غمت نباشه

 بر میگردیم به همون ده

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 14:13  توسط میلاد م | 
سالهاست که روزها را بی حضور تو به شب می رسانم؛

تو را زیبا می بینم،زیبا می بویم و زیبا می خوانم...

شک دارم که تو روزی زاده شوی؛

شکوه ای نیست چرا که این با تو بودن از جنس خیال بهتر است از هر

 حقیقتی بی تو بودن.

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 14:48  توسط میلاد م | 
من دگر هیچ نمی خواهم از او...

او که هیچ گوشه ی چشمی به نگاه من درمانده نکرد،

او که فریاد دل خسته ی من را نشنید...

او که خورجین مرا ،

پُرِ از تحفه ی  تنهایی و این خلوت ماتم زده کرد...

من دگر هیچ نمی خواهم از او...

همه هستم شده نیست،

من گمم در پس این پرده ی پوچی که به رویم بکشید..

و چرا پای مرا در غل و زنجیر زمان سفت ببست؟

همه عمر خواسته هایم شده نا خواسته اش،

خود او گفت بگو!

گرچه امروز دگر هیچ نمی خواهم از او

 

 

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 2:56  توسط میلاد م |